دلنوشته شب های تنهایی
شب است و بازهم قلم در دست گرفته و سعی دارم با نوشتن، بغض هایم را مهار کنم؛ بنویسم تا امشب هم به پایان برسد؛بنویسم تا در زیر این حجم از دلخوری و غم خفه نشوم؛بنویسم تا مبادا حرمت ها را زیر پا بگذارم و حرف های دلم را بزنم ،تا مبادا خم به ابروی کسی بیاید، تا مبادا کسی دلش بگیرد تا مبادا کسی از حقیقت تلخ قصه ی ما خبر دار شود.
.
.افکارم پیچیده اند به دور گنگی ها و من بازمانده ام بین بودن ها و نبودن ها.
کدام راه به درستی ختم میشود و کدام را به نادرستی.
به سوی کدام رنگ ها قدم بردارم سفید یا سیاه، غم چنپره زده بر اندامم و سخت مانده ام بی آرامش بین زمین و آسمان.
.
لرزش دستانم ، بغض در گلویم ، چشمان سوزانم و موهای پریشانم گواه تمام ناگفته هایم است.
دلتنگم به وسعت تمام زندگی، سکوتی به وسعت دریا میخواهم، به همان اندازه شیرین و به همان مقدار آرام..
این روز ها احساس خطر میکنم ، ترس و دلهره.
ترس از نقاب های معرفت و اعتماد ،ترس از قلب های یخ زده و کرم خورده.
.
مدت هاست به یک دیگر پناه نمی بریم.
من باز مانده ای از یک پناهگاهه ویرانه و ترد شده و بیگانه..
هر ورق از زندگی ام ، بازتابی ست از من و چه بسیار است اشعار دفن شده در اعماق اشک ها و دلتنگی هام..
.
هر صفحه را که ورق میزنم منم ، در بین تمام صفحات تاییپ شده ی کتاب بینوایان خودم را میبینم ، به همان مقدار غریب و به همان اندازه گریزان از خویش.
زندگی برایم بی معناست و چون زنجیری متصل ، او را به دوش میکشم.
.
نمی دانم دلخوشی به کدام دیار افسانه ها سفر کرده که چون مروارید در خاطرات صدف دفن شده اند..
تا کجا باید مراعات کرد؟ تا کی باید سکوت کرد و دم نزد؟
انسان هم تا حدی صبر دارد اما وقتی تنها باشی تنها سکوت میکنی،چون حامی و پشتیبانی نداری ؛اما ما انسان های تنهاکوه صبریم، کوهی سرشار از غم،اندوه،اشک و بغض که اگر ریزش کنبم جهان را نابود میکنیم، اما ایستاده ام مثل کوه صبر. کوه که فرو نمیریزد!
.
هایده نجفی ارشد فلسفه