قرنطینه
25 دی 1399 توسط مسافر
واپسین نفسهای روزمره ام اینک زمستان است… سرد است و سینهی خستهاش سخت به خسخس افتاده. بگذر ای سال! که با تو چهها که بر سرمان نیامد. چنین میروی که سودی به حالمان ندارد بود و نبودت. انگار ماتمت تمامشدنی نیست و سایهی سنگینت بر سال جدید… بیشتر »